عرفان یوسفی

همان‌طور که در قسمت‌های قبل گفتم ...!
هم‌همه‌ای بود. مشکی متالیک مدل بالایی ترمز زد و مردی عظیم‌الجثه با شکمی همانند بشکه‌ی نفت پیاده شد، در حالی که چند چماق دورش کرده بودند.
شیخ کنجی نشسته بود و به این می‌اندیشد که چندین معده خالی مانده تا این معده این گونه فربه گردد.
پسرکی که کنارشیخ ایستاده بود فریاد زد:
«ای طبل بلند بانگ در باطن هیچ
بی تدبیر چه کنی وقت بسیچ
روی طمع از خلق بپیچ ار مردی
تسبیح هزاردانه بر دست مپیچ»

ادامه متن را بخوانيد
مولود محمدی

اول‌اش بر می‌گردد به روزهایی که رسانه خانم با چادر گل‌گلی‌اش روی سکوی بغل کوچه می‌نشست و تخمه می‌شکست. از صبح تا شب حواس‌اش گرم همه چیز و همه کس بود. حتا یک پچ پچ ساده هم از گوش‌های تیز ایشان پنهان نمی‌ماند و ما از صدقه‌سری وجود مبارکِ رسانه خانم به صورت منظم به اخبار مشکی + سی و نه کلاغ که روی‌اش گذاشته شده بود، دست می‌یافتیم.

ماجرا ادامه پیدا کرد تا فرزندان نوظهور، اعجوبه و حیرت آور رسانه خانم، یعنی موسیو اینترنت و مادام ماهواره پا به عرصه‌ی وجود گذاشتند و نمی‌دانم چرا با آمدن همین دو نفر فضای ما این‌قدر تنگ شده و جهان ما شد دهکده!

ادامه متن را بخوانيد
عرفان یوسفی

همان‌طور که در قسمت‌هاي قبل گفتم…!

شيخ به شهر باران مشرف شده و در طول يک ماهي که گذشت کلي کلّه‌ماهي خورده و با فضاي جديد اخت شده بود.

روزي شيخ از کنار دکّه‌ي روزنامه‌فروشي مي‌گذشت، ناگهان عکس خودش را با يک کراوات صورتي همراه يک عدد بانوي زيبا رو (که بعدها فهميد J.Lo.. است) ديد با اين عنوان:

«يکي از خواننده‌ها و بازيگرهاي به واقع برجسته‌ي آمريکا، هفته‌ي پيش صيغه کرد!»

ادامه متن را بخوانيد
عرفان یوسفی

همانطور که در قسمت های قبل گفتم..!  
کيمياگر آمد و جام را به شيخ داد و به اصرار گفت :
” يا شيخ اين معجون زمان است و تنها کسی که لايق نوشيدن اين جام است شماييد ”
شيخ که نمی خواست دلش را بشکند ، جام را گرفت و  سر کشيد ، البته seck !    .
مدت کوتاهی نگذشته بود که احوال شيخ دگرگون گشت  و گويی به خواب ابدی فرو رفته است .

ادامه متن را بخوانيد