آنک که پرده برافتاد
مَرد مُرده آزادانه نفس کشید
رهگذر ایستاد، رد خون را از روی صورتاش کنار زد
و قناری آواز سوزناکاش را نیمهکاره رها کرد
ابرهای سیاه کنار میروند و زیر آخرین اشکهای شوقِ آسمان، این رنگین کمان است که در برابر خورشید سرِ تعظیم فرود میآورد.
شعاعی از نور به سمت سنگی میرود که کنارش رود جوانی جاریست و سرشار از زندگیست.
نور از شکاف کنار سنگ سر زده وارد میشود و به خانه ی مورچه ی کارگر مهمان میشود، مورچه را نوید شروع کار میدهد، مورچه از شکاف بیرون میآید و به سمت رود میرود به سمت جریان ؛ ناگهان به مانعی برمی خورد پس از کمی تقلا، موفق میشود که از آن بالا رود و به سوی آینده اش حرکت کند، آینده ای مجهول.
بخشکی شانس! چرا بايد اين اتفاق برای تو میافتاد؟! اين همه آدم اون اطراف بود. چرا تو؟ اونم درست لحظهای که من اونجا بودم!
چی میشد اگه به جای تو يکی ديگهرو نجات کیدادم؟ يه آدمی که نمیشناختمش. يه غريبه. اونوقت اين امکان بود که کارم يه فايدهای داشته باشه. شايد يه دانشمند و حداقل يه دکتر. ولی نه! يه بچه بهتر بود. اون موقع تا عمر داشت منو يادش میموند. و اگه يه روز نااميد از ادمها و خسته از روزگار، يه گوشه مینشست و غم میخورد، خاطرهی من بهش میگفت که خوبی هم وجود داره. ولی نجات دادن تو چه فايدهای داشت؟
به مناسبت 26 خرداد، هفتاد و نه ساله شدن و حضور هانيبال الخاص در ايرانران به همراه عکسی اختصاصی از اين نقاش؛
اوج میگيری
با بالهای پروانهيی
و شادمانه
از رنگينكماني
به زمين ميآيي
دختر: سلام.
پسر: سلام.
دختر: حالت خوبه؟
پسر: چيه؟ غريبی میکنی؟! بشين.
(دختر لبخند میزند.)
پسر: مشروب میخوری؟
دختر: آره.
خانهزاد شده بودم، در کنار نرگس، همهی خويشان در پی خويش رفته بودند. نرگس يک نقاشی متحرک افسونگر، با نگاهی سحرانگيز، که همه با خيال او زندگی میکردند. چه کسی جرأت ديدناش را داشت تا عاشق او نباشد.
در تنهايی او من هم بودم که تنها صدایام را از لابهلای کمدها و مبلها و درهای اطاقاش میشنيد. او با صدای خوردنام و من با صدای سرفههایاش، زندگی میکرديم.
«بار ديگر، شهری که دوست میداشتم» را اغلب داستان بلندی عاشقانه میپندارند که البته اين پندار بیراه نيست.
ولی با احترام به تمامی برداشتهای حاضر از اين داستان بلند، اجازه دهيد که اينبار از سويی ديگر به کنکاشاش بنشينيم و به ويژه اگر اين اثر را در ظرف زمانی خويش (سال 1345)، يعنی سالهای پس از کودتا بنگريم، برای نشستن در اين جایگاه جسورتر خواهيم گشت.
□
نادر ابراهيمی در اين کتاب از شاعرانه نوشتن نيز پا فراتر گذاشته و چنان شاعرانه داستان مینويسد که بعدها داستان بلند ديگر وی، «يک عاشقانهی آرام» را يک «رمان-شعر» مینامند.
مردم ِ گيلان،
سلامی نو به آواز ِ رهايی میدهند
با زبان گيلکی،
وسعت به شعر همصدايی میدهند
ادامه متن را بخوانيدبازيگران: ماسی. تو. من ِ راوی
«تو» روی تخت دراز کشيده است. پوست تناش چروکيده شده و روی گوشتاش آويزان مانده است. از بالا و گوشهی اتاق، چهرهاش مبهم ديده میشود، با اندکی مو روی سرش و پتوی رها شده روی تناش. سرش را به آن طرفی چرخانده است که ماسی نيستاده.
ادامه متن را بخوانيد نسیم خنکی از
درز پنجره به نرمیوارد میشود، به سمت تختاش میرود و کف پای عرق کردهاش را
قلقلک میدهد، میان انگشتاناش وول میخورد، طاقت نمیآورد و پایاش را زیر پتو قایم
میکند، همیشه خودش را قایم میکند، همیشه، حتا وقتی که تنهاست.
وقتی به دنیا آمدم هنوز ساخته نشده بود. حتا سرگرم ساخته شدناش هم نبودند.
وقتی 4 سالام بود و یک بند نطق می فرمودم و شعر دکلمه می کردم و بلد بودم مراقب خواهر و برادرم باشم، به دنیا آمد.
وقتی 5 سالام بود هنوز راه نمیرفت. من اما در یازده ماهگیام چهارنعل میتاختم، شاید در بنبست، اما میتاختم…
ادامه متن را بخوانيد